![]() |
![]() |
|
| نداي لااله الالله |
|
با عرض سلام، *دوستار شما حامد* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:29 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:28 توسط ..::حامد::.. |
|
|
از شما دعوت به بازدید از وبلاگ جدیدم با عنوان""قدرت تفکر و اندیشه ""می کنم*
با تشکر::حامد:: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 3:57 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 3:52 توسط ..::حامد::.. |
|
روزی"چشم" گفت:من آن سوی این دره ها کوهی را میبینم پوشیده درغباری لاجوردی،آیا زیبا نیست؟! "گوش" شنید و گفت:امّا کوه کجاست؟ من آن را نمی شنوم! سپس "دست" به سخن آمد و گفت: در بیهوده تلاش می کنم که آن را حس یا لمس نمایم،نمی توانم کوهی بیابم. سپس "بینی " گفت: کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش. آن گاه "چشم" به سوی دیگر برگشت و همه با هم در مورد خیال باطل و عجیب "چشم" به سخن پرداختند و گفتند: ((برای "چشم" باید اتفاقی افتاده باشد...!)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:24 توسط ..::حامد::.. |
|
مرا به عذاب آورده است. صدف همسایه اش با لحنی تکبر آمیز گفت: خدا را شکر من هیچ دردی در درون ندارم و بسیار سر حالم. یک خرچنگ دریایی که از نزدیک آن دو صدف می گذشت و صحبت دو صدف را می شنید نزدیک آمد و به صدفی که احساس شادمانی و سلامتی داشت،گفت: آری! تو سالم و سر حالی و هیچ دردی نداری ولی بدان این دردی که همسایه ات می کشد به خاطر، " مروارید درشت و درخشان و زیبایی ست که در درون خود می پروراند!" "ای سالک طریق حق بدان که در راهی که تو انتخاب کردی می باید مروارید وجودی خود را صیقل داده و آن را در صفات الهی تجلی دهی! انشالله... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 5:14 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:12 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 5:44 توسط ..::حامد::.. |
|
|
درآرزوي روزي كه بياي وبموني
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 6:3 توسط ..::حامد::.. |
|
گفتگو کوتاهی با شیطان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 4:15 توسط ..::حامد::.. |
|
|
در لینک آدرس زیر شما را دعوت به دیدن و خواندن مطالب زیبای آن می کند. امید آنکه لذت ببرید::نظر هم یادتون نره::
با تشکر::حامد:: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:32 توسط ..::حامد::.. |
|
|
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغههای دیگر دائما به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید چون نمیتوانید از گودال خارج شوید و بزودی خواهید مرد. بالاخره یکی از قورباغهها تسلیم گفتههای دیگر قورباغهها شده و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد بقیه قورباغهها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش میکرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغهها از او پرسیدند مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 4:2 توسط ..::حامد::.. |
|
خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد؟ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 20:20 توسط ..::حامد::.. |
|
|
چهار شمع روشن در یک اتاق در حال گفتگو بودند . بعد از گفتنها و شنیدنهای بسیار در پایان شمع اول گفت: من شمع عشق ودوستی هستم .اما در این روزگار از عشق فقط واژه ای مانده است و سوختن من هم دیگر بی فایده است " و خاموش شد . شمع دوم گفت " من هم شمع آرامش هستم .اما سروصدا و هیاهوی خسته کننده ی این دنیا دیگر فرصت حضوری برای آرامش نگذاشته است " و نا امیدانه خاموش شد . شمع سوم هم زبان شکوه باز کرد و گفت " من شمع ایمان هستم . ایمانی که دیگر نیست ومردم در روز مرگی خود آنرا فراموش کرده اند . پس بهتر که من نیز نباشم ". و او نیزرو به خاموشی رفت . در این لحظه کودکی به اتاق آمد و از دیدن شمعهای خاموش دلگیر شد و بی اختیار اشک ریخت وگریه کرد . شمع آخر از او پرسید " چرا گریه می کنی ؟" کودک به شمعها اشاره کرد و درد خود را گفت . شمع آخر به او گفت " نگران نباش . من و تو اگر در کنار هم باشیم می توانیم دوباره آنها را روشن کنیم " کودک پرسید " نام تو چیست ؟" و شمع پاسخ داد " من شمع امید هستم که هرگز خاموش نمی شوم و همیشه روشن خواهم ماند وهمیشه روشن خواهم کرد ..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:56 توسط ..::حامد::.. |
|
... هر چه می گفتند باور داشتم ... عشق ورزان مهر باطل خورده اند ... آهن تفدیده مولا کجاست ... شمع بیت المال روشن مانده است دست ها را باز در شبهای سرد - ها کنید ای کودکان دوره گرد مژدگانی ای خیابان خوابها - می رسد ته مانده بشقابها در صفوف ایستاده بر نماز - ابن ملجم ها فراوانند باز .... با خودم گفتم تو عاشق نیستی - آگه از سر شقایق نیستی غرق در دریا شدن کار تو نیست - شیعه مولا شدن کار تو نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 5:5 توسط ..::حامد::.. |
|
|
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:55 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:48 توسط ..::حامد::.. |
|
|
..::داستان دعا::..
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد ومرد مي توانست آنرا بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود. هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفتكه از خدا طلب يك همسر كند.روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه،لباس وغذای بيشتري نمود.در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشدهمه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمودتا او وهمسرش آن جزيره را ترك كنند.صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت اودر كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم وجزيره ترك كند. او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از جانب پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد : " چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟" مرد اول پاسخ داد: "نعمتها تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعاهاي او مستجاب نشدو سزاوار هيچ كدام نيست" آن صدا مرد را سر زنش كرد : "تو اشتباه مي كني او تنها كسي بودكه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي" مرد از آن صدا پرسيد: " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟" "او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:16 توسط ..::حامد::.. |
|
![]() ..::ایستگاه خدا::..
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر روبه جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما
اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 8:18 توسط ..::حامد::.. |
|
|
..::بار الهی::..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 8:4 توسط ..::حامد::.. |
|
خدایش با او صحبت کرد ....خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» « همیشه» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:10 توسط ..::حامد::.. |
|
در زندگی چقدر به یاد خدا هستیم چه وقت هایی صداش میکنیم.. بیایین روراست باشیم آیا تو شادی ها هم همون قدر که تو ناخوشی ها یادش میکنیم به یادش هستیم! آیا وقتی که کمکمون میکنه گوش به حرفاش میدیم پس خوب داستان زیرو بخونید: *کوهنورد* كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ما بارها در شرایطی قرار می گیریم که باید رها کنیم تا خدا ما را نجات دهد . شاید رها کردن یکی از سخت ترین آزمونهای زندگی باشد ... ایمان به اینکه زندگی هرگز به ما اجازه ی سقوط و پسرفت نمی دهد اگر به آن اعتماد کنیم .........گاهی به نظر می رسد در حال از دست دادن چیزی با ارزش هستیم و محکم به آن می چسبیم و میارزه می کنیم در حالی که همه ی نشانه ها حاکی از آن است که باید رها کنیم ......با رها کردن و بریدن طناب به نیرویی برتر فرصت می دهیم تا به ما کمک کند و یا چیزی بهتر به ما بدهد ....زندگی همواره ما را رو به جلو و بهتر شدن و رشد کردن میراند و هرگز فرزندانش را نا امید و درمانده نخواهد کرد رنجی که ما می کشیم نتیجه ی رها نکردن و عدم اعتماد و ایمان ما به زندگی و خداست ......اگر هدایای زندگی را نپذیریم رنج خواهیم کشید ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:22 توسط ..::حامد::.. |
|
پس مرا در جوار رحمت و عطوفتت سکونت ده که من همیشه با تو می گویم و با تو نجوا
اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند آرزو مىكند كه سراسرسال
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:2 توسط ..::حامد::.. |
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت ” . می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود ” با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .” گنجشك گفت ” لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:55 توسط ..::حامد::.. |
|
|
بنام خدای مهدی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 4:11 توسط ..::حامد::.. |
|
|
محتاج عشق کسی که محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محرومیت میسوزد و جز خدا کسی نمیتواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای اورا پاک نخواد کرد و جز کوههای یلند رازو نیاز او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله صبحگاه او را حس نخواهد کرد. عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد و قلب مرا به جوش می آورد. استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خود خواهی و خود بینی می راند. دنیای دیگری حس میکنم و در عالم وجود محو میشوم. احساس لطیف ، قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا میکنم. لرزش یک برگ ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک ، نسیم ملایم سحر ، موج دریا و غروب آفتاب ، همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند. *اینها همه و همه از تجلیات عشق است. شهید چمران |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:10 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:51 توسط ..::حامد::.. |
|
|
|